محبوبم !
از این روزهای در به در رهایم کن
در این کوچه های نا امن ، بی تو نمی توان پرسه زد
خیابان ها غریبند و غم گرفته ،
هر کجا می روم ، نمی دانم چرا ، اما نمی رسم به تو
آخر چرا تو نمی آیی و به دادم نمی رسی؟
حال که کنارت نیستم و نمی توانم در آغوشم حس کنم وجود نازنینت را
چه کسی اشکهایت را پاک می کند؟
تو را به خدایمان گریه نکن
تو قول دادی اشکهایت را جز من به هیچ کس نشان ندهی
چرا مدتی است با من غریبگی می کنی؟
دلم غریبه نیست !
همان دلی است که برایت در شب بی ستاره ، ستاره یافت
همان دلی که ستاره را برایت چیده بود
می ترسم !!
می ترسم دیگر نکشم !!
تا به حال نیز به خاطر تو بوده ام !
حال نیز به امید تو زنده ام و روز و روزگار می گذرانم
با تمام نا مهربانی ها ، دلم میسوزه ،می سازه ، درب و داغونه
عزیز دلم !
لبهایمان لبخند عشق را کم دارند
روزهایمان دلگیرند و لحظه هامان غمبار ،
نازنینم !
دست هایت را نذرم کن ، خیلی خیلی محتاجم
مرحم دل ِ خسته ی من !
به آغوشت که پیوستم ،
ابر شدم و تو باران
گفتی : این لحظه ناب است
و خدا گفت :
این لحظه مخصوص ماه و مهتاب است
ما این لحظات عاشقانه را بیدار بودیم یا که خواب می دیدیم؟
مهربانم !
چرا یکهو تنها رهایم کردی؟
مگر نمی دانستی که اینجا انسانها فقط لباس انسان ها را پوشیده اند و در باطن شیطانند؟
مگر نمی دانستی رویاهایشان ، رویا نیست بلکه کابوس است؟
نیاز من !
دستامون با هم دنیا میسازه
بی سقف و بی دیوار و بی دروازه
ما با هم هستیم
نمی گویم تا کجا و تا چه وقت
می دانی که دوست داشتن ما (تا) ندارد
فدای تار موهایت !
با من باش ! من تنها ترین تنهای این شهرم
رهایم مکن !
